تبليغاتX
عاشق بی معشوق

مسافر زمان

بدون هیچ مقدمه چینی

سلام بدون هیچ مقدمه چینی میخوام بگم ک من چند روزی نیستم

میرم مسافرت و به خاطر اینکه نتونستم جواب دوستای گلمو بدم عذر میخوام

واسم نظربزاریناااااااااااااااااااااااااااا

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:46 نويسنده m0hammad

مطلبی ارزشمند...

 

شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني

 خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري

 خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:52 نويسنده m0hammad

گویند...

گویند

     خدا همیشه با ماست 

                          ای غم  

                                    نکند

                                       خدا تو باشی

 

 

 


ادامه مطلب

+ تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 23:13 نويسنده m0hammad |

شلام من بازم اومدم ولی باژم ژود موخوام برم

ببخشیییید  ه   ه   ..

یه هفته نیشتم آخه موخوام به  ه  هه  هه ه  رم برم مشافر  ر ر ت

ولی واسم نظر بذارین

ولی زود میام

دلم واسه همتون تنگ میشه

+ تاريخ جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:52 نويسنده m0hammad

سلام ..

سلام  خیبین

امروز میخوام وبلاگ پسر عمم پویا رو واستون بزارم که تازه خواننده شده و دوست دارم برین و کاراشو ببینیین خداییش که تا اینجا خیلی عالی بود و از این به بعد حتما آهنگاشو واستون واسه دانلود میذارم

البته تا الان یکی دو تا آهنگ رو واسه دانلود گذاشته و آهنگاشم معروف شدن :

http://www.pooya-sasypishva.tk/

 

راستی یه نظری هم به این آپ پایینیبندازین

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:58 نويسنده m0hammad

راستی...

راستی یه مطلبی میخوام بنویسم که شاید به چشتون خورده باشه ولی خیلی قشنگ بود نتونستم ازش بگذرم :

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم
.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند
.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟

خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد
.
«
غذاي روح - آن لاندرز »

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:13 نويسنده m0hammad |

سلام دوستای گلم خوبین من که خوب نیستم چوی چند وقته که ازتون دور موندم این چند وقت واقعا سرم شولوغ بود  آخه امتحانام شروع شده بودن به هر حال تموم شدن

بعد اینکه ممنونم که این چند وقت بهم سر زدین و واسم نظر گذاشتین

و بیشتر از هر چیزی ممنونم که بهم رای دادین

۹۷ تا رای خیلی عالیه هر چند که اول نشدم ولی از ۱۰۰ تا وبلاگ ۱۱   ام شدم

بازم ممنون

 

+ تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:24 نويسنده m0hammad

سلام دوستای گلم با عرض پوزش از همتون من تا ۱۱ تیر نیستم ولی واسم نظر بذارین ممنون

+ تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:43 نويسنده m0hammad |